ادامه دادن شاید ترسناک باشد یا شاید پایان بدی داشته باشد
اما دخترک می خواهد ادامه دهد
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط غرغرو
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:4 قبل از ظهر توسط غرغرو
|
امشب از زندگی بیزارم
امشب از خود بیزارم
امشب خود را لعنت می کنم
امشب تو را هم بیزار میکنم
امشب مغزم را می کشم
امشب احساس را از بین می برم
و مانند تکه گوشتی
لَخت
به دنیا می نگرم
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
چشمانش دیگر قدرت ندارند
گوشهایش از شنیدن خسته اند
لبانش از هم باز نمی شود
از گلویش صدایی در نمی آید
دستانش توان بسته شدن را ندارند
و پاهایش دیگر حتی یک قدم هم نمی توانستند بر دارند
تصویر راه طولانی دخترک را بیشتر نا امید می کرد
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط غرغرو
|
از صبر کردن خسته بود
دیگر نمی توانست تحمل کند
و هر روز در دل خود را سرزنش می کرد
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
ترس به راحتی می توانست غلبه کند
منتظر نشسته بود
از کوچکترین علائم برای پیروزی استفاده می کرد
و در نهایت برنده میدان شد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
به دستانت نگاه می کنم
و به قلب خود که در آنها قرار دارد
دستانت را می فشارم
شاید این التماس باشد
شاید اطمینان می خواهم
اسمش را هر چه بگذارم
تنها یک چیز می خواهم
می خواهم
زخمهایم را
عمیق تر نکنی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
دخترک حرف بزن
با من حرف بزن
میدانم سکوتت از خشم است
میدانم از من ناراحتی
بگو
هر چه در دلت هست را بگو
نگاه کن به من
چشمانت با من حرف میزنند
دخترک
من و تو من میشویم
پس بخوان
من را بخوان
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
دخترک حساس شده بود
دخترک سریع بغض می کرد
دخترک اما همیشه می خندید
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
چشمانش خیره بود
به نقطه ای دور نگاه میکرد
نقطه ای که وجود نداشت
نقطه ای که تمام هستیش را نشان می داد
قطره آبی سطح چشمانش را پوشاند
چشمانش را بست
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
گوشش را به او می چسباند که شاید کلمه ای بشنود
در دل تکرار می کرد
حرف بزن
حرف بزن
و در جواب سکوتی کر کننده تر از هر صدایی می شنید
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
قدرت تخریب زیاد بود
دخترک اما قدرتش را پنهان می کرد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
دخترک دلش گرفته بود
دخترک حرف داشت
دخترک بغض داشت
دخترک اما باید خوب باشد
باید بخندد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
به ساعت نگاه میکرد
ثانیه ها به سرعت می گذشتند
و روزها خیلی سریع سپری میشدند
در آیینه نگاهی انداخت
زمان کمی داشت
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
فکر نمی کردم تا این حد پریشانم کنی
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
قلبش می تپید. هر روز،هر ساعت، هر ثانیه،هر لحظه. قلب نمیدانست از روی عادت میتپد. نمیدانست برای زنده نگه داشتن دختری می تپد که سالها پیش مرده است. دخترک در جستجوی خود در خود غرق شده بود و قلب بیچاره برای جنازه ای می تپید که هیچگاه دوباره زنده نخواهد شد. دخترک چشمانش را سالها پیش بسته بود و به خوابی عمیق فرو رفته بود.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط غرغرو
|
دستش را سوزانده بود و هر روز به جای زخم نگاه میکرد
دلیلش چه بود؟
چرا همیشه از خود عصبانی بود؟
چرا هیچ گاه دیگران را مقصر نمی پنداشت؟
چرا همیشه از خود بیزار میشد؟
چرا به دیگران احترام میگذاشت؟
چرا اصلا با دیگران بود؟
چرا زندگی را همان طور که هست نمی دید؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
.
.
.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط غرغرو
|
دلم را شکستی
دلت را شکستم
دلم را خورد کردی
دلم را به خود فشردم
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط غرغرو
|
خود را نمی توانست ببخشد
باز هم مثل همیشه اشتباه کرده بود
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
لبانش را به هم فشرد
چشمان غمگینش را پنهان کرد
سریع خدا حافظی کرد
نمیخواست کسی بفهمد
دلش شکسته بود
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
احساسی غریب ولی آشنا درون دخترک رشد میکرد
دخترک نگران بود
سالهاست دخترک هر احساسی را در بدو تولد میکشد
اما این بار
دخترک خود را رها کرده بود
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
درد گلو امانش را بریده بود
استرس کار جدید هواسش را برده بود
و مغز دردناکش تفکراتش را به هم ریخته بود
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
دخترک رنگ قرمز را برتر از هر رنگ دیگری میدید
دخترک زندگی را سیاه و مرگ را قرمز می دید
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط غرغرو
|
دوست داشتم اینجا بودی
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط غرغرو
|
دخترک می خواست حرف بزند
دخترک اما کسی را نداشت
حرفهایش را در گوش خود آرام تکرار میکرد
حرفهایی که چشمانش را پر از اشک میکرد
لبانش را میلرزاند
و گلویش را میفشرد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
تو!
رو به روی من مینشیند
حرفهایم را گوش میدهد
نظراتش را در مورد من میگوید
من را بهتر از من تحلیل میکند
و من را در جستجوی من می چرخاند
اما
من به دور خود میچرخم
به او نگاه میکنم
سعی میکنم بدون سوال بفهمم
و به جای خود به او فکر میکنم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
دخترک، کلی برنامه داشت
از خیلی از کارهای زندگیش عقب مانده بود
باید عجله میکرد
ولی ایستاده بود
دخترک دوباره احساس پوچی میکرد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط غرغرو
|
دلم می خواهد فریاد بزند ولی مغزم جلوی راه گلویم را می گیرد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط غرغرو
|
درون دخترک پر از احساس است
احساس را اگر سرکوب کند چشمانش می گریند
دخترک می خندید
دخترک می خواهد که بخندد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط غرغرو
|
خوب میدانم که نباید فکر کنم
فکر کردن به هر چیزی که مربوط به تو باشد من را از خود و از تو بیزارتر میکند
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط غرغرو
|