تبليغاتX
غردونی


مغزها زخم شدند

زخمها عمیق شدند

و افکار پراکنده تر از هر زمانی دیگر

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط غرغرو  | 

گاهی فکر می کنم مرگ تنها راه رهایی از حرفهای توست

ای کاش می دانستید محبتتان انسان را به جنون می رساند

ای کاش ذره ای می توانستید درک کنید

ای کاش می توانستید گاهی مادر نباشید

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

نمی داند در من چه ها می گذرد

نمی داند همه چیز برایم ترسناک است

نمی داند بیش از هر چیز به خودم نیاز دارم

نمی داند دوست دارم فقط کسانی را ببینم که دلم برایشان تنگ خواهد شد

هیچ نمی داند

مادر است دیگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

از تو میخواهند تصمیم بگیری

تصمیمت را که گرفتی میگویند مهم نیست!

ما تصمیمی دیگر برایت گرفته ایم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط غرغرو  | 

می گویند چرا می خواهی بروی

 نمی دانند که در اینجا ماندن یعنی برای مادر زندگی کرد

ن می خواهم برای خودم زندگی کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط غرغرو  | 

به خط پایان نزدیک می شویم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

هنوز هم نمی توانم خوبی ها را توصیف کنم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

"The time you enjoy wasting is not wasted time."

 Bertrand Russell

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط غرغرو  | 

فاصله زیاد می شود

من تو را نشانه می گیریم و تو مرا

من تو را مقصر می دانم، تو مرا

می سوزد

همه چیز در بینمان می سوزد

چشمانمان دیگر نمی بیند

فاصله زیاد می شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

دلم سفر می خواهد

سفری سخت و زیبا

سفری به دل طبیعت

دلم برای کوه و دریا و درخت تنگ شده است

دلم می خواهد روز چمن دراز بکشم 

دلم می خواهد شب را در زیر ستارگان به صبح رسانم

دلم برای نسیم تنگ شده است

برای نسیمی که از هر سنگی بالا می رفت

نسیمی که لذت زندگی را در طبیعت یافته بود

دلم تنگ است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

شاید محکوم به تنهایی باشیم

شاید محکوممان کرده اند که تا ابد غمگین باشیم

شاید از تنهایی و ناراحتی لذت می بریم

شاید دوست داریم خود را آزار دهیم

شاید ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

زخم را عمیق تر می کنیم

از هم دور می شویم

تا به خود برسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط غرغرو  | 

وقتی تو را زخم می کنم ما را زخم می کنم
وقتی ما را زخم می کنم من را زخم می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

دخترک تنها می شود
دخترک غمگین است
دخترک گیج است
دخترک نمی خواهد
دخترک نمی داند

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

سخت است زمانی که می دانی تاریخ مصرفت تمام شده است و میدانی که دیگر کاری نمی توان کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

گاهی انسانها زمانی که تنهایی و به آنها احتیاج داری، تو را در تنهایی فعلیت رها می کنند تا تو را در زمانی دیگر خوشحال کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

انسانها بزرگ می شوند

انسانهای بزرگ نمی بخشند

انسانهای بزرگ زخم می زنند

انسانهای بزرگ حرف نمی زنند

انسانهای بزرگ فراموش می کنند

انسانهای بزرگ انسان بودن را از یاد می برند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

دخترک

التیام دادن را یاد نگرفته بود

ای کاش زندگی چیزی بیش از زخم زدن آموخته بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

شکست
به قدری بی صدا شکست که خود نیز باور نمی کرد
با تعجب به تکه هایش نگاه کرد
واقعا شکسته بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

دلم گرفته

شاید بهتره بگم دلم شکسته

خودم شکستمش

با دستای خودم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

شاید شرمساری تو بانی این غریبگی همیشگی باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

جایی میان هیچ های مغز، دردی شکل می گیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

می جنگیم

برای آنچه که دوست داریم

می جنگیم

که به دست آوریم

می جنگیم

که قدرت داشته باشیم

می جنگیم

تا زنده باشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط غرغرو  | 

بعد از تمام شدن

خاطره ای تلخ برای دیگری هستی و خاطره ای دردناک برای خودت

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

گاهی اشتباهاتی می کنی که هیچ گاه نمی توانی درستشان کنی

گاهی کارهایی می کنی که نمی دانی تا آخرین لحظات عمر نیز بابتشان افسوس می خوری

گاهی دلی را می شکنی که نمی دانی شکستنش تو را نیز می شکند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

خون سیاه سراسر وجودش را پوشانده بود

زخم کهنه باز شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

شاید بهتر این باشد تا همیشه و با همه سکوت کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

درست زمانی که احساس می کنم کنارم هستی و خواهی بود؛ محکم با رفتارت توی صورتم می کوبی و فریاد می زنی که تو تنهایی. تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

در بغضم غده ای بزرگ به نام نفرت پنهان شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط غرغرو  | 

دخترک حق ندارد

هیچکس حق ندارد

همه با این تفکر بزرگ شده ایم

حق را باید به زور بگیری

حق را هرکه قویتر باشد دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط غرغرو  |